فرزانگان

بازگشت   فرزانگان > انجمن ادیان، عرفان، فلسفه > سایر ادیان > مسیحیت


پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 02-02-2012   #1
کاربر حرفـــــــــه ای
امتیازها: 80,035, سطح: 1 امتیازها: 80,035, سطح: 1 امتیازها: 80,035, سطح: 1
درجه کامل شده: 99% درجه کامل شده: 99% درجه کامل شده: 99%
فعالیت: 99% فعالیت: 99% فعالیت: 99%
 
zolfaghar_62 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Oct 2010
محل سکونت: دایره قسمت
مدرک تحصیلی : لیسانس حسابداری
نوشته ها: 7,671
سپاس ها: 13,251
سپاس شده 21,441 در 7,230 پست
درجه: 224
zolfaghar_62 has a reputation beyond reputezolfaghar_62 has a reputation beyond reputezolfaghar_62 has a reputation beyond reputezolfaghar_62 has a reputation beyond reputezolfaghar_62 has a reputation beyond reputezolfaghar_62 has a reputation beyond reputezolfaghar_62 has a reputation beyond reputezolfaghar_62 has a reputation beyond reputezolfaghar_62 has a reputation beyond reputezolfaghar_62 has a reputation beyond reputezolfaghar_62 has a reputation beyond repute
zolfaghar_62 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض داستان اعجاب‏انگیز بَحیراى راهب‏





كاروان قریش مسیر معیّن خود را مى‏پیمود تا از دور سایه شهر بُصْرى‏ با جلال و عظمتش آشكار شد، ولى براى كاروان مكّه این دور نما و حتّى خود بصرى‏ چیزى دیدنى نبود. مصلحت دیدند كه در كنار دهكده «بَحیرا» یك فرسنگ دور از شهر در همان جا بارانداز كنند.
سال‏ها بود كه در كنار دهكده بَحیرا، در پناه صومعه‏اى دور افتاده پیرى روشن ضمیر به عبادت خدا سرگرم بود. این مرد یك روحانى مسیحى بود كه نه تنها مردى زاهد و وارسته و از دنیا گریخته بود، بلكه مردى دانشمند و عمیق و هنرمند هم بود.
این مرد از ادیان مختلف، از ملل و نحل، از تحوّلات اجتماعى خبر داشت، حتّى مى‏گفتند كه: این راهب نصرانى در سایه ریاضت‏ها و زحمت‏هایى كه كشیده از گذشته و آینده مردم خبر مى‏داد.
آنچه محقّق بود این بود كه «سرجیوس» یعنى همین راهب كه در كنار دهكده بحیرا صومعه نشین و گوشه‏گیر، بود هم بسیار پارسا و هم بسیار دانشمند بود.
خدا مى‏داند كه در شب گذشته به كجا فكر مى‏كرد و در رؤیاى شبانه چه دیده بود و چه شنیده بود؛ زیرا وقتى كه به هنگام سحر، سر از بالین برداشت آدمى غیر از آدم دیروزى بود.
مطلقاً فكر مى‏كرد و گاه و بیگاه به در صومعه مى‏آمد و چشم به چشم اندازهاى دور مى‏انداخت، مثل این كه از مسافرى انتظار مى‏كشید، نگاهش به روى جاده پهن‏ شده بود.
تقریباً روز از نیمه گذشته بود كه از انتهاى جنوبى جادّه، گرد ضعیفى به هوا برخاست، پیدا بود كه قافله‏اى از حجاز به شام مى‏آید، امّا سرجیوس راهب، روشنفكرِ بحیرا، به جاى این كه زمین را نگاه كند آسمان را نگاه مى‏كرد، چشمش به تماشاى یك اعجوبه آسمانى محو شده بود.
قافله دم به دم نزدیكتر مى‏شد و گرد راهش غلیظتر و تیره‏تر به هوا بر مى‏خاست تا كم كم نزدیك شد و به سمت بارانداز خود كه در سبزه زارى دور از جاده قرار داشت پیچید.
نگاه راهب از بالاى سر آن كاروان به دنبال آن یك لكّه ابر كه همه جا سایبان كاروان بود، به سمت راست جاده به همان جا كه بارانداز قافله قریش بود چرخ زد.

[مهمانى بحیراى راهب‏]
سرجیوس چنان در این تماشا مست بود كه نمى‏دانست خدمتكارش هم ساعت‏ها پهلوى وى دم پنجره ایستاده است، در این هنگام چشمش به وى افتاد.
- اوه ... تو هستى!
- آرى، اى عالى جناب.
- قافله قریش را تماشا كرده‏اى؟
- قافله بزرگى است.
- لب سرجیوس به سبكى لرزید و گفت:
- آرى، خیلى بزرگ، بزرگتر از همیشه.
و پس از لحظه‏اى مكث گفت:
- از قول من به سادات عرب بگو: كه امشب مهمان ما خواهند بود.
خدمتكار صومعه به قافله نزدیك شد و در برابر بازرگانان قریش احترام گذاشت.
سپس پیام راهب را با این بیان به تجّار مكّه رسانید.
امشب سادات عرب در صومعه مهمان ما هستند.
تا كنون چنین مهمانى سابقه نداشت از سادات عرب!
این بازرگانان كه هر كدام بیش از بیست بار از مكّه به شام و از شام به مكّه رفته بودند، هرگز از دهان كسى به یك چنین عنوان افتخار نیافته بودند.
یعنى چه؟ سادات عرب عنوان كیست؟
آن كبریا و خود پرستى كه با خون این نژاد آمیخته است در این هنگام به جوش و جنبش در آمد. هر كدام پیش خود به اعتبار خویش آفرین گفتند و بعد از راهب تشكّر كردند و دعوتش را پذیرفتند.
باید دسته جمعى به مهمانى بروند همه و همه؛ زیرا هیچ كس رضا نمى‏دهد كه سیّد عرب نباشد.
راهب از سادات عرب دعوت كرد و آن كس كه به این مهمانى پا نگذارد سیّد عرب نیست، پس در اینجا صحبت از این نیست كه شبى را باید بر سر سفره یك مسیحى دست و دل باز و كریم، خوردنى مطبوع خورد و نوشیدنى‏هاى گوارا نوشید، بلكه صحبت از كلمه سیادت است آنهم سیادت بر عرب.
همه باید به مهمانى بروند، ولى باید این بارهاى گران قیمت و این كالاهاى هندى و یمنى را در این صحرا به دست یك عدّه غلام سیاه و ساربان بیابانى بسپارند، آیا این كار، كارى خردمندانه است؟
پس چه باید كرد؟ آن كس كه گذشت دارد مى‏تواند از لقب سیادت عرب بگذرد و چشم از این مهمانى بپوشد و پهلوى بارها بماند كیست؟
ابتدا به یكدیگر نگاه كردند امّا هیچ كس جرأت نكرد از دیگرى تمنّا كند كه دعوت راهب را ندیده بگیرد و پهلوى مال التجاره بماند.
نگاه‏ها چند لحظه به هم افتاد و سرانجام نومیدانه از هم گذشتند و بعد یكباره‏ نگاهشان به چهره گل افكنده محمّد صلى الله علیه و آله خیره شد:
امین، امین!
این نخستین بار بود كه به محمّد لقب» امین» داده شد. امین پهلوى مال التجاره خواهد ماند.
ابوطالب با صداى نعره مانندى گفت: برادر زاده من سیّد السادات است، او باید در مهمانى سرجیوس حضور داشته باشد.
امّا محمّد خودش گفت: نه، عمو جان من ترجیح مى‏دهم كه پهلوى بارها بمانم.
چشم‏ها و دهان‏ها ازفرط حیرت چاك خوردند. آیا باور شدنى است كه یك جوان قرشى آنهم هاشمى آنهم پرورش یافته بر دامان عبدالمطّلب سیّد العرب تا این اندازه بتواند گذشت نشان بدهد.
سرجیوس از سادات عرب مهمانى كرده و براى یك پسر جوان كه تازه پا به اجتماع گذاشته این فرصت بى نظیر است، اگر اكنون براى خود این افتخار را دست و پا نكند دیگر چنین فرصتى به چنگش نخواهد آمد، دیگر چه وقت مى‏تواند مقام سیادت را براى خود به دست بیاورد.
چرا اى عزیز من! نمى‏خواهى به مهمانى این راهب مسیحى قدم رنجه فرمایى؟
بگذارید تنها بمانم تا هم مال التجاره شما را نگاه بدارم و هم كمى فكر كنم.
اعیان عرب از این كه دیدند مسئله نگهبانى از مال التجاره حل شده، سخت خندان و خوشحال شدند، برخاستند و جامه‏هاى فاخر پوشیدند و پیش و دنبال به سمت صومعه راهب به راه افتادند.
هنوز آفتاب آن روز از سراشیبى افق به آب‏هاى مدیترانه فرو نغلتیده بود، هنوز راهب دم دریچه صومعه ایستاده بود، شاید از مهمانان تازه رسیده‏اش انتظار مى‏كشید. چشمش به بازرگانان قریش افتاد، بى اختیار نگاهش به بالاى سرشان توى هوا غلتید، یك برودت مرموز كه جز نومیدى مایه‏اى ندارد به خونش افتاد، آهسته‏ از خود پرسید: پس كو آن یك قطعه ابر؟ همچنان ایستاده بود، مثل این كه سراپا خشكش زده بود.
مهمانان از راه رسیدند و به رسم جاهلیّت سلامش دادند. به سلامشان جواب داد و به مقدمشان تهنیت گفت و آن وقت پرسید: مگر خدمتكار من تقاضاى مرا به عرض سادات عظام نرسانیده؟
- چرا از ما دعوت كرده كه از نعمت شما بهره‏مند شویم.
- مگر از قول من تقاضا نكرده كه بزرگان عرب همگان مهمان من هستند؟
- البته این طور گفته بود.
سرجیوس در اینجا با لحن اسفناكى گفت: مثل این كه همگان قدم رنجه نفرموده‏اند.
یك عرب بى تربیت كه حتماً از قریش بود غرغر كرد: فقط یك پسر یتیم كه او هم نگهبان مال التجاره است، فقط او نیامده.
دست ابوطالب بى اختیار به سمت قبضه شمشیرش چسبید: فرومایه! من این یاوه‏گویى‏ها را تحمّل نخواهم كرد، محمّد یتیم نیست بلكه امین است.
راهب دست پاچه شد، دیگران پا به میان گذاشتند و میان ابوطالب با آن یاوه گوى بى ادب فاصله گرفتند و براى راهب توضیح دادند كه یك نوجوان نو سال با ما همراه است و چون این جوان به صفت امانت و نجابت مشهور است بجا مانده تا كالاى ما را از دستبرد ساربانان و حوادث دیگر ایمن بدارد.
راهب خوشحال شد و گفت: آیا به ضمانت من اعتماد دارید؟ البتّه.
- من به عهده مى‏گیرم كه اگر نقیصه‏اى به اموال شما راه یابد هر چه باشد جبران كنم، بنابر این او را هم به همراه بیاورید.
تازه به پاى سفره نشسته بودند كه ناگهان چشم سرجیوس به آن پاره ابر افتاد، دید آن چتر آسمانى در فضا به حركت در آمده و دارد به سوى صومعه مى‏آید و پس‏ از چند لحظه محمّد از راه رسید.
راهب كه همچون مردم آشفته، چشم از سیمایش برنمى‏داشت و مبهوتانه نگاهش مى‏كرد بالأخره به زبان آمد و گفت: جلوتر بیا، جلوتر بیا تا تو را بهتر ببینم.
عرب‏ها با اشتهاى شعله كشیده‏اى نان و گوشت مى‏خوردند، فقط ابوطالب سراپا گوش شده بود تا حرف‏هاى راهب را بشنود، البتّه دیگران هم مى‏توانستند به این گفتگوها گوش كنند.
- اسم تو چیست؟
- محمّد!
روى این اسم مكث كوتاهى افتاد، سرجیوس زیر لب چند بار این اسم را تكرار كرد: محمّد، محمّد! و بعد پرسید:
از كدام قبیله!؟
- از قریش.
- از كدام دودمان؟
- از آل هاشم بن عبد مناف.
- چرا به مهمانى من نیامدى؟
قبول كرده بودم كه از مال التجاره نگهبانى كنم، به علاوه دوست مى‏داشتم تنها بمانم.
- در تنهایى چه كنى؟
فكر كنم، آسمان‏ها را، ستاره‏ها را، دنیا را تماشاكنم.
- در این تماشا به چه فكر مى‏كنى؟
محمّد خاموش ماند. راهب دوباره پرسید. سپس گفت: دلم مى‏خواهد تو را ببینم.
- در برابرت ایستاده‏ام مرا ببین.
-/ مى‏خواهم میان دو شانه‏ات را ببینم.
- اجازه مى‏دهم.
راهب به پشت سر محمّد پیچید. بازرگانان قافله لقمه را از دست گذاشتند و با حیرت به كارهاى این ترساى پیر نگاه مى‏كردند، مى‏خواهد چه چیز را ببیند؟
سرجیوس پیراهن پیغمبر را از پشت سر به پایین كشید و تا چند دقیقه آن طور كه گویى كتاب مقدّسى را تلاوت مى‏كند، در میان شانه‏هاى محمّد به مطالعه پرداخت و بعد به خودش گفت: اوست، اوست.
ابوطالب كه تا این لحظه خاموش ایستاده بود پرسید: این كیست؟
راهب آهى كشید و گفت: آن كس كه مسیح از وى یاد كرده و به مقدمش بشارت داده است.
این سخن را گفته و نگفته به سمت ابوطالب برگشت.
- با این جوان چه نسبتى دارید؟
- پسر من است.
- هرگز چنین چیزى نیست، نه این طور نیست.
ابوطالب با تبسّم گفت: چطور این طور نیست؟
- این جوان باید یتیم باشد.
خنده بر لب‏هاى ابوطالب خشكید: ازكجا دریافته‏اى كه او یتیم است، آرى، یتیم است و برادرزاده من است.
- بنابر این احتیاط كن كه او را نشاسند، مى‏فهمى اى سیّد عرب؟!
احتیاط كن كه یهودى‏ها به این اسرار پى نبرند مبادا نابودش كنند.
- چرا مگر چه گناهى كرده كه مى‏ترسید نابودش كنند؟
راهب به ابوطالب جواب داد، امّا مثل این كه با خودش حرف مى‏زند، آواى مرموزى داشت:
- آتیه او، آینده او، آنچه او خواهد كرد، آنچه با دست او به وجود خواهد آمد، آن حوادث و ملاحم كه در انتظار اوست و آن حوادث و ملاحم كه به انتظار ظهور وى در ابهام آینده غنوده‏اند.
ابوطالب پرسید: شما مى‏دانید كه در آینده‏اش حوادث و ملاحم پنهان است؟
- در این خطّ مقدس كه میان شانه‏هایش نوشته شده، آنچه خواندنى بود خوانده‏ام و از آن ابر سفید كه بر بالاى سرش چتر زده آنچه شنیدنى است شنیده‏ام، دیگر چه بگویم؟
پس از چند لحظه سكوت: بنشینیم و نان و گوشت بخوریم.»





استاد شیخ حسین انصاریان
_________________________________________________________________________
zolfaghar_62 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
3 کاربر از پست zolfaghar_62 سپاس کرده اند .
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اعجاب‏انگیز, بَحیراى, داستان, راهب‏


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
درباره كتاب استر mairika هخامنشيان 2 16-10-2011 07:43 PM
Assassin's Creed: Revelations Rain Lover بازی و سرگرمی 2 07-09-2011 03:29 PM
چگونه داستان ايراني ننويسيم Matin.Gamer داستان 0 03-03-2011 11:15 AM
عاشقيت در پاورقي Matin.Gamer داستان 0 02-03-2011 11:32 PM
توفان نوح در اساطیر بین النهرین و تورات ▓▒░▒▓ یهودیت 2 04-01-2011 09:39 PM





اکنون ساعت 09:53 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.5
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.
SEO by vBSEO 3.5.0 RC2
Kanakh ©