![]() |
| | #1 | |||||||||||
| کاربر حرفـــــــــه ای ![]()
| ![]() كاروان قریش مسیر معیّن خود را مىپیمود تا از دور سایه شهر بُصْرى با جلال و عظمتش آشكار شد، ولى براى كاروان مكّه این دور نما و حتّى خود بصرى چیزى دیدنى نبود. مصلحت دیدند كه در كنار دهكده «بَحیرا» یك فرسنگ دور از شهر در همان جا بارانداز كنند. سالها بود كه در كنار دهكده بَحیرا، در پناه صومعهاى دور افتاده پیرى روشن ضمیر به عبادت خدا سرگرم بود. این مرد یك روحانى مسیحى بود كه نه تنها مردى زاهد و وارسته و از دنیا گریخته بود، بلكه مردى دانشمند و عمیق و هنرمند هم بود. این مرد از ادیان مختلف، از ملل و نحل، از تحوّلات اجتماعى خبر داشت، حتّى مىگفتند كه: این راهب نصرانى در سایه ریاضتها و زحمتهایى كه كشیده از گذشته و آینده مردم خبر مىداد. آنچه محقّق بود این بود كه «سرجیوس» یعنى همین راهب كه در كنار دهكده بحیرا صومعه نشین و گوشهگیر، بود هم بسیار پارسا و هم بسیار دانشمند بود. خدا مىداند كه در شب گذشته به كجا فكر مىكرد و در رؤیاى شبانه چه دیده بود و چه شنیده بود؛ زیرا وقتى كه به هنگام سحر، سر از بالین برداشت آدمى غیر از آدم دیروزى بود. مطلقاً فكر مىكرد و گاه و بیگاه به در صومعه مىآمد و چشم به چشم اندازهاى دور مىانداخت، مثل این كه از مسافرى انتظار مىكشید، نگاهش به روى جاده پهن شده بود. تقریباً روز از نیمه گذشته بود كه از انتهاى جنوبى جادّه، گرد ضعیفى به هوا برخاست، پیدا بود كه قافلهاى از حجاز به شام مىآید، امّا سرجیوس راهب، روشنفكرِ بحیرا، به جاى این كه زمین را نگاه كند آسمان را نگاه مىكرد، چشمش به تماشاى یك اعجوبه آسمانى محو شده بود. قافله دم به دم نزدیكتر مىشد و گرد راهش غلیظتر و تیرهتر به هوا بر مىخاست تا كم كم نزدیك شد و به سمت بارانداز خود كه در سبزه زارى دور از جاده قرار داشت پیچید. نگاه راهب از بالاى سر آن كاروان به دنبال آن یك لكّه ابر كه همه جا سایبان كاروان بود، به سمت راست جاده به همان جا كه بارانداز قافله قریش بود چرخ زد. [مهمانى بحیراى راهب] سرجیوس چنان در این تماشا مست بود كه نمىدانست خدمتكارش هم ساعتها پهلوى وى دم پنجره ایستاده است، در این هنگام چشمش به وى افتاد. - اوه ... تو هستى! - آرى، اى عالى جناب. - قافله قریش را تماشا كردهاى؟ - قافله بزرگى است. - لب سرجیوس به سبكى لرزید و گفت: - آرى، خیلى بزرگ، بزرگتر از همیشه. و پس از لحظهاى مكث گفت: - از قول من به سادات عرب بگو: كه امشب مهمان ما خواهند بود. خدمتكار صومعه به قافله نزدیك شد و در برابر بازرگانان قریش احترام گذاشت. سپس پیام راهب را با این بیان به تجّار مكّه رسانید. امشب سادات عرب در صومعه مهمان ما هستند. تا كنون چنین مهمانى سابقه نداشت از سادات عرب! این بازرگانان كه هر كدام بیش از بیست بار از مكّه به شام و از شام به مكّه رفته بودند، هرگز از دهان كسى به یك چنین عنوان افتخار نیافته بودند. یعنى چه؟ سادات عرب عنوان كیست؟ آن كبریا و خود پرستى كه با خون این نژاد آمیخته است در این هنگام به جوش و جنبش در آمد. هر كدام پیش خود به اعتبار خویش آفرین گفتند و بعد از راهب تشكّر كردند و دعوتش را پذیرفتند. باید دسته جمعى به مهمانى بروند همه و همه؛ زیرا هیچ كس رضا نمىدهد كه سیّد عرب نباشد. راهب از سادات عرب دعوت كرد و آن كس كه به این مهمانى پا نگذارد سیّد عرب نیست، پس در اینجا صحبت از این نیست كه شبى را باید بر سر سفره یك مسیحى دست و دل باز و كریم، خوردنى مطبوع خورد و نوشیدنىهاى گوارا نوشید، بلكه صحبت از كلمه سیادت است آنهم سیادت بر عرب. همه باید به مهمانى بروند، ولى باید این بارهاى گران قیمت و این كالاهاى هندى و یمنى را در این صحرا به دست یك عدّه غلام سیاه و ساربان بیابانى بسپارند، آیا این كار، كارى خردمندانه است؟ پس چه باید كرد؟ آن كس كه گذشت دارد مىتواند از لقب سیادت عرب بگذرد و چشم از این مهمانى بپوشد و پهلوى بارها بماند كیست؟ ابتدا به یكدیگر نگاه كردند امّا هیچ كس جرأت نكرد از دیگرى تمنّا كند كه دعوت راهب را ندیده بگیرد و پهلوى مال التجاره بماند. نگاهها چند لحظه به هم افتاد و سرانجام نومیدانه از هم گذشتند و بعد یكباره نگاهشان به چهره گل افكنده محمّد صلى الله علیه و آله خیره شد: امین، امین! این نخستین بار بود كه به محمّد لقب» امین» داده شد. امین پهلوى مال التجاره خواهد ماند. ابوطالب با صداى نعره مانندى گفت: برادر زاده من سیّد السادات است، او باید در مهمانى سرجیوس حضور داشته باشد. امّا محمّد خودش گفت: نه، عمو جان من ترجیح مىدهم كه پهلوى بارها بمانم. چشمها و دهانها ازفرط حیرت چاك خوردند. آیا باور شدنى است كه یك جوان قرشى آنهم هاشمى آنهم پرورش یافته بر دامان عبدالمطّلب سیّد العرب تا این اندازه بتواند گذشت نشان بدهد. سرجیوس از سادات عرب مهمانى كرده و براى یك پسر جوان كه تازه پا به اجتماع گذاشته این فرصت بى نظیر است، اگر اكنون براى خود این افتخار را دست و پا نكند دیگر چنین فرصتى به چنگش نخواهد آمد، دیگر چه وقت مىتواند مقام سیادت را براى خود به دست بیاورد. چرا اى عزیز من! نمىخواهى به مهمانى این راهب مسیحى قدم رنجه فرمایى؟ بگذارید تنها بمانم تا هم مال التجاره شما را نگاه بدارم و هم كمى فكر كنم. اعیان عرب از این كه دیدند مسئله نگهبانى از مال التجاره حل شده، سخت خندان و خوشحال شدند، برخاستند و جامههاى فاخر پوشیدند و پیش و دنبال به سمت صومعه راهب به راه افتادند. هنوز آفتاب آن روز از سراشیبى افق به آبهاى مدیترانه فرو نغلتیده بود، هنوز راهب دم دریچه صومعه ایستاده بود، شاید از مهمانان تازه رسیدهاش انتظار مىكشید. چشمش به بازرگانان قریش افتاد، بى اختیار نگاهش به بالاى سرشان توى هوا غلتید، یك برودت مرموز كه جز نومیدى مایهاى ندارد به خونش افتاد، آهسته از خود پرسید: پس كو آن یك قطعه ابر؟ همچنان ایستاده بود، مثل این كه سراپا خشكش زده بود. مهمانان از راه رسیدند و به رسم جاهلیّت سلامش دادند. به سلامشان جواب داد و به مقدمشان تهنیت گفت و آن وقت پرسید: مگر خدمتكار من تقاضاى مرا به عرض سادات عظام نرسانیده؟ - چرا از ما دعوت كرده كه از نعمت شما بهرهمند شویم. - مگر از قول من تقاضا نكرده كه بزرگان عرب همگان مهمان من هستند؟ - البته این طور گفته بود. سرجیوس در اینجا با لحن اسفناكى گفت: مثل این كه همگان قدم رنجه نفرمودهاند. یك عرب بى تربیت كه حتماً از قریش بود غرغر كرد: فقط یك پسر یتیم كه او هم نگهبان مال التجاره است، فقط او نیامده. دست ابوطالب بى اختیار به سمت قبضه شمشیرش چسبید: فرومایه! من این یاوهگویىها را تحمّل نخواهم كرد، محمّد یتیم نیست بلكه امین است. راهب دست پاچه شد، دیگران پا به میان گذاشتند و میان ابوطالب با آن یاوه گوى بى ادب فاصله گرفتند و براى راهب توضیح دادند كه یك نوجوان نو سال با ما همراه است و چون این جوان به صفت امانت و نجابت مشهور است بجا مانده تا كالاى ما را از دستبرد ساربانان و حوادث دیگر ایمن بدارد. راهب خوشحال شد و گفت: آیا به ضمانت من اعتماد دارید؟ البتّه. - من به عهده مىگیرم كه اگر نقیصهاى به اموال شما راه یابد هر چه باشد جبران كنم، بنابر این او را هم به همراه بیاورید. تازه به پاى سفره نشسته بودند كه ناگهان چشم سرجیوس به آن پاره ابر افتاد، دید آن چتر آسمانى در فضا به حركت در آمده و دارد به سوى صومعه مىآید و پس از چند لحظه محمّد از راه رسید. راهب كه همچون مردم آشفته، چشم از سیمایش برنمىداشت و مبهوتانه نگاهش مىكرد بالأخره به زبان آمد و گفت: جلوتر بیا، جلوتر بیا تا تو را بهتر ببینم. عربها با اشتهاى شعله كشیدهاى نان و گوشت مىخوردند، فقط ابوطالب سراپا گوش شده بود تا حرفهاى راهب را بشنود، البتّه دیگران هم مىتوانستند به این گفتگوها گوش كنند. - اسم تو چیست؟ - محمّد! روى این اسم مكث كوتاهى افتاد، سرجیوس زیر لب چند بار این اسم را تكرار كرد: محمّد، محمّد! و بعد پرسید: از كدام قبیله!؟ - از قریش. - از كدام دودمان؟ - از آل هاشم بن عبد مناف. - چرا به مهمانى من نیامدى؟ قبول كرده بودم كه از مال التجاره نگهبانى كنم، به علاوه دوست مىداشتم تنها بمانم. - در تنهایى چه كنى؟ فكر كنم، آسمانها را، ستارهها را، دنیا را تماشاكنم. - در این تماشا به چه فكر مىكنى؟ محمّد خاموش ماند. راهب دوباره پرسید. سپس گفت: دلم مىخواهد تو را ببینم. - در برابرت ایستادهام مرا ببین. -/ مىخواهم میان دو شانهات را ببینم. - اجازه مىدهم. راهب به پشت سر محمّد پیچید. بازرگانان قافله لقمه را از دست گذاشتند و با حیرت به كارهاى این ترساى پیر نگاه مىكردند، مىخواهد چه چیز را ببیند؟ سرجیوس پیراهن پیغمبر را از پشت سر به پایین كشید و تا چند دقیقه آن طور كه گویى كتاب مقدّسى را تلاوت مىكند، در میان شانههاى محمّد به مطالعه پرداخت و بعد به خودش گفت: اوست، اوست. ابوطالب كه تا این لحظه خاموش ایستاده بود پرسید: این كیست؟ راهب آهى كشید و گفت: آن كس كه مسیح از وى یاد كرده و به مقدمش بشارت داده است. این سخن را گفته و نگفته به سمت ابوطالب برگشت. - با این جوان چه نسبتى دارید؟ - پسر من است. - هرگز چنین چیزى نیست، نه این طور نیست. ابوطالب با تبسّم گفت: چطور این طور نیست؟ - این جوان باید یتیم باشد. خنده بر لبهاى ابوطالب خشكید: ازكجا دریافتهاى كه او یتیم است، آرى، یتیم است و برادرزاده من است. - بنابر این احتیاط كن كه او را نشاسند، مىفهمى اى سیّد عرب؟! احتیاط كن كه یهودىها به این اسرار پى نبرند مبادا نابودش كنند. - چرا مگر چه گناهى كرده كه مىترسید نابودش كنند؟ راهب به ابوطالب جواب داد، امّا مثل این كه با خودش حرف مىزند، آواى مرموزى داشت: - آتیه او، آینده او، آنچه او خواهد كرد، آنچه با دست او به وجود خواهد آمد، آن حوادث و ملاحم كه در انتظار اوست و آن حوادث و ملاحم كه به انتظار ظهور وى در ابهام آینده غنودهاند. ابوطالب پرسید: شما مىدانید كه در آیندهاش حوادث و ملاحم پنهان است؟ - در این خطّ مقدس كه میان شانههایش نوشته شده، آنچه خواندنى بود خواندهام و از آن ابر سفید كه بر بالاى سرش چتر زده آنچه شنیدنى است شنیدهام، دیگر چه بگویم؟ پس از چند لحظه سكوت: بنشینیم و نان و گوشت بخوریم.» استاد شیخ حسین انصاریان ![]() | |||||||||||
| | |
| 3 کاربر از پست zolfaghar_62 سپاس کرده اند . |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اعجابانگیز, بَحیراى, داستان, راهب |
| کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان) | |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| درباره كتاب استر | mairika | هخامنشيان | 2 | 16-10-2011 07:43 PM |
| Assassin's Creed: Revelations | Rain Lover | بازی و سرگرمی | 2 | 07-09-2011 03:29 PM |
| چگونه داستان ايراني ننويسيم | Matin.Gamer | داستان | 0 | 03-03-2011 11:15 AM |
| عاشقيت در پاورقي | Matin.Gamer | داستان | 0 | 02-03-2011 11:32 PM |
| توفان نوح در اساطیر بین النهرین و تورات | ▓▒░▒▓ | یهودیت | 2 | 04-01-2011 09:39 PM |