![]() |
| | #1 | |||||||||||
| یار همیشــــــــگی ![]()
تاریخ عضویت: Nov 2011 محل سکونت: تهران مدرک تحصیلی : دانشجوي طراحي لباس
نوشته ها: 1,159
سپاس ها: 14,877
سپاس شده 11,417 در 3,087 پست
درجه: 116 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
حکیمی جعبهاى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بستههاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بىعقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتى هنوز مریض و بىحال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مىگفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمىخورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم. با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بستههاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم. اى کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند! حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بستهها را نفرستادم. یک فروشنده دورهگرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین! حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود. در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود... | |||||||||||
| | |
| 6 کاربر از پست shookoolat سپاس کرده اند . |
| | #2 | |||||||||||
| یار همیشــــــــگی ![]()
تاریخ عضویت: Nov 2011 محل سکونت: تهران مدرک تحصیلی : دانشجوي طراحي لباس
نوشته ها: 1,159
سپاس ها: 14,877
سپاس شده 11,417 در 3,087 پست
درجه: 116 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
چهار ساله كه بودم فكر ميكردم پدرم هر كاري رو ميتونه انجام بده. پنج ساله كه بودم فكر ميكردم پدرم خيلي چيزها رو ميدونه. شش ساله كه بودم فكر ميكردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. هشت ساله كه شدم، گفتم پدرم همه چيز رو هم نميدونه. ده ساله كه شدم با خودم گفتم! اون موقعها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت. دوازده ساله كه شدم گفتم! خب طبيعيه، پدر هيچي در اين مورد نميدونه... ديگه پيرتر از اونه كه بچگيهاش يادش بياد. چهارده ساله كه بودم گفتم: زياد حرفهاي پدرموتحويل نگيرم اون خيلي اُمله. شانزده ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت ميكنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده. هجده ساله كه شدم. واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير ميده عجب روزگاريه. بيست و يك ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كنندهاي از رده خارجه بيست و پنج ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم، زيرا پدر چيزهاي كميدرباره اين موضوع ميدونه زياد با اين قضيه سروكار داشته. سي ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره. چهل ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد؟ چقدر عاقله، چقدر تجربه داره. چهل و پنج ساله كه شدم... حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم! اما افسوس كه قدرشو ندونستم...... خيلي چيزها ميشد ازش ياد گرفت! حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده...... | |||||||||||
| | |
| 5 کاربر از پست shookoolat سپاس کرده اند . |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| داستانك |
| کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان) | |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |